زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... عشــــــ♥ــــــق یعنی ؟؟؟؟؟؟ ...

    کنارم که هستی                     زمان هم مثل من دستپاچه میشود         عقربه ها دو تا یکی میپرند ....               اما اگر نباشی !!                          تاوان دست پاچگی های ساعت را من    باید پس دهم ...       &nb...
25 مهر 1392

... مامانی پچ پچ ...

روز میـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلاد تو بود    که زمین عاشـــــــــــــــــــــــــــــق شد   و شکوفــــــــــــــــــه خندید   چشـــــــــــــــــــــــــــــــــــم گل باز شد و   باز خورشید دمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد   این روزها که داریم به تولد دو سالگیت نزدیک میشیم ، یاد روزهای پر شر شور دنیا اومدنت شدم ... یاد آخرین باری که صدای قشنگ ضربان قلب زندگی بخشت رو از تو مطب دکتر شنیدم و خاطر جمع از سلامتت با دکتر واسه روز دنیا اومدنت برنامه ریزی کردم و این روزها که دا...
20 مهر 1392

... برای مرد فردا ...

یادت باشه دلت كه شكست،سرت را بالا بگیری...   تلافی نكن،فریاد نزن،شرمگین نباش   دل شكسته،گوشه هایش تیز است   مبادا دل و دست آدمی كه روزی   دلدارت بود،زخمی كنی به كین   مبادا كه فراموش كنی،روزی شادیش آرزویت بود   صبور باش و همه چیز رو به خدا بسپار   ...
6 شهريور 1392

... نامه مامان به پسر عاشقش ...

سلام پسر گلم ! امروز ١٠/٠٢/١٣٩٢ ، سلامی دوباره کردیم به یه قرار، که پنج سال پیش با بابایی بستیم! و در این میون اون چیزی که باعث محکتر شدن این عهد قدیمی میشه حضور پر رنگت ، تو دومین سال حضورت در کنارمونِ و من چقدر خوشحالم که این روز رو در کنار تو به جشن میشینیم چون با حضور زیبات ، رنگ و بوی تازه ای وارد زندگیمون شد،  که فقط و فقط باعثش حضور پاک  توست و تو یه یمن قدمهای سر سبزت ، تازگی رو به خونمون آوردی و  مثل بارون بهاری ای شدی که به زمین دل من و بابایی باریدی و ما رو دوباره شاداب و با طراوت کردی   و طراوت الآنمون رو مدیون ن...
11 ارديبهشت 1392

... خاطراتی به سختی دیروزو به شیرینی امروز ...

  سلام پسر قشنگم ... این پستی  رو که برات می نویسم ، همه خاطرات سختیه که  از زمان تولدت تا حالا بهم گذشته، که دیشب موقع خواب از ذهنم مثل برق گذشت و ا لان که دارم تایپش می کنم دقیقاً این سنی هستی     می گی چرا دیشب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   داستان از این جاشروع شد که ؛ شب قبل تصمیم گرفتیم بابایی رو  دعوت کنیم تا  بعد از مدتها رو تخت بخوابه ، بابایی هم قبول کرد اما خیلی زود به دلیل کمی جا دوباره رفت پائین خوابید  آخه روز به روز بزرگتر می شی و سهمت از تخت دو نفره به دو سوم رسیده و فکر کنم منم کم کم پرت کنی پائین  قب...
5 اسفند 1391

... هدیه دوست داشتنی خدا ...

به نام آفریننده بهشت ب ه نام آفریننده مادر بهمن/ 1389 بود که فرشته های آسمونی هدیه ایی از طرف خدای مهربون به  زمین اوردند و درخونه  قلبم رو زند...         روش نوشته شده بود ، هدیه ایی برای تو...  نوشته بود تا تاریخ 14/08/1390باز نشود... البته خدای مهربون این اجازه رو تو تاریخ   29/اسفند/1389 به من داد تا بدونم هدیم چیه ... هدیه من ، هدیه دوست داشنتی خدا ، یه نی نی بود ... یه امانت الهی ... و من مادر شدم و به والاترین...
24 بهمن 1391

... برای مرد فردا ...

پسرم ، همیشه هر آدمی در جوونی تو اوج غرورِ و می خواد همه چیز رو خودش تجربه کنه چون فکر می کنه ، فکر می کنه و بازم فکر می کنه که عقل کله ... اما این هدایای  رو بهت میدم و ازت میخوام اول خوب بخونی ، بعد خوب فکر کنی و اگه دیدی درست می گه بهشون عمل کن... این جملات نه از منه، نه ماله آدمهای دیگه ولی برای منه و برای تو و آیندگانه توِ... این جملات همون تجربه ایه که هر جوونی سعی میکنه خودش خلقش کنه... پس بخون و درس بگیر تا به تجربیات مهم تری تو زندگیت برسی... و به آینده ای روشن فکر کن   یاد بگیر ، قدر هر چیزی را که داری بدانی، قبل از...
10 بهمن 1391

... تمام حس من به تو ...

    برام هیچ حسی شبیه تو نیست کنار تو درگیر آرامشم همین از تمام جهان کافیه همین که کنارت نفس می کشم ....   از این عادت با تو بودن هنوز ببین لحظه لحظم کنارت خوشه همین عادت با تو بودن یه روز اگه بی تو باشم منو می کشه ... ...
20 دی 1391